آثار مهارت آموزان نویسندگی بزرگسال آکادمی رواد | داستان کوتاه «کلبه‌ای در پناه کلبه پدر» | روایت رهایی از گذشته

menuordersearch
آثار مهارت آموزان نویسندگی بزرگسال آکادمی رواد | داستان کوتاه «کلبه‌ای در پناه کلبه پدر» | روایت رهایی از گذشته
سبد خرید شما خالی است !
تومان
سبد خرید
09012688878
محصولات آکادمی نویسندگی رواد آثار هنرجویان آثار هنرجویان بزرگسال آکادمی نویسندگی رواد
آثار مهارت آموزان نویسندگی بزرگسال آکادمی رواد | داستان کوتاه «کلبه‌ای در پناه کلبه پدر» | روایت رهایی از گذشته
آثار مهارت آموزان نویسندگی بزرگسال آکادمی رواد | داستان کوتاه «کلبه‌ای در پناه کلبه پدر» | روایت رهایی از گذشته
۱۴۰۵/۵/۱۴ چهارشنبه
(2)
(0)

توصیه: « این نوع داستان ها  حاوی صحنه های تلخ بزرگسالانه است و برای زیر 18 سال پیشنهاد نمی شود».

داستان کوتاه «کلبه‌ای در پناه کلبه پدر» | روایت رهایی از گذشته

 

من بیست و سه سالم بود و در روستایی کوچک زندگی می کردم . تو روستای ما رسم بود دخترا در سیزده سالگی شوهر کنند. در مقایسه با اون‌ها من پیر دختر بودم و مادرم نیش و کنایه به‌هم می زد که خجالت‌زده شدیم تو روستا. زنان همسایه برام دوره افتاده بودند تا شوهر پیدا کنند.

خلاصه تو همین سن بودم که مادرم مدام زیر گوشم خوند وخوند تا راضی شدم زن ناصر بشم. ناصر مرد لاغراندامی که سربه زیر بود و موی گندمی‌اش را با حنا رنگ می‌کرد. بیست سال از من بزرگتر بود. مادرم می‌گفت: «ثروت‌مند و مرد جاافتاده‌ای است قدر جوونیت‌ رو می‌دونه».

ما تو روستا زندگی می‌کردیم و ناصر در شهر. زنش رو تو تصادف از دست داده بود و بچه هم نداشت. شاگرد رانندۀ ماشین بزرگ بود. خیلی اتفاقی ماشین اوستاش تو جاده نزدیک روستا ی ما خراب شد  مجبور شد شب رو در روستا بگذرونه. ماشین ناصر یک هفته طول کشید تا درست بشه و ناصر یک هفته تو روستای ما موند و دست تقدیر اون رو به خونۀ پدرم کشوند و از من که همسایه‌ها نشون کرده بودند، خواستگاری کرد.

 

ناصر آدم بی‌تفاوتی بود. اصلاً بود و نبود من براش مهم نبود. خیلی سرد و بی‌عاطفه. درعوض من دختر پرانرژی با اندام درشت بودم. موهای بولند و صورت سفیدی داشتم. صورتم پر کک مک بود و دندون‌هام از هم فاصله داشت. درمجموع دختر بانمک و تند و تیزی بودم. مراسم عقد و عروسی به‌سرعت گذشت. در طی روز شاید پنج کلمه هم حرف نمی زد. شش سال آزگار همین طوری گذشت. ازش بچه خواستم گفت: «حوصلۀ وق‌وق بچه رو ندارم». اصرار کردم فایده نداشت. یک روز دیگه خیلی پیله کردم. تابستون گرمی بود. گفتم من حق دارم توی این زندگی و بچه می‌خوام. جوابی بهم نداد. داشت آماده می‌شد که بره سر کار. دید خیلی سماجت می‌کنم با آرامش به طرف کتری رفت.  کتری داشت قُل می زد. از سر گاز برداشت و با کمال خونسردی به بازوم  ریخت و رفت سر کارش. داشتم تو خونه الو می زدم. هیچ کس نبود به دادم برسه. مادرم از بابام چند سالی بود که طلاق گرفته بود  و من غریبتر از همیشه در گوشه‌ای داشتم زندگی می‌کردم. رفتم سر داروخونه دارو برای دستم بگیرم. سر ظهر بود و غیر از کارگر داروخونه که اسمش حبیب بود، کسی نبود. نمی‌دونستم چه دارویی بگیرم. بهش گفتم برای دست سوخته چه دارویی دارید و اون که بی‌پناهی من رو دید سر صحبت رو باز کرد و با هم گرم گرفتیم. انتهای داروخونه یه انبار دارو بود. من رو برد اونجا و یه پماد به بازوم مالید و شروع کرد به تعریف کردن از بدنم. چیزی که تا حالا از شوهرم نشنیده بودم. کم‌کم رفت‌و‌آمدم با حبیب بیشتر می‌شد. صبح که شوهرم ناصر از خونه می‌رفت و بعضی روزها هم می‌دونستم ناهار خونه نمی‌آد با حبیب خوش می‌گذروندم. او کارگر داروخونه و اتاق پشت انبار براش بود و همیشه بساط منقلش جور. اولین پک شیشه گیجم کرد اما رفته‌رفته عادت همیشگیم شده بود. اولاش حبیب مفت بهم مواد می‌داد، ولی بعدش بهم گفت پول مواد رو یه جوری به دست بیارم. راهش رو  هم خودش بهم یادم داد. گفت تو پارک کنار داروخونه دو نفرند که مواد می فروشند. رفتم پی یکی‌شون که مرد میانسالی بود با پشت خمیده. بهم گفت دو شب خواب برا سه روزه‌ت مواد می دم ازون جنسای اعلا. گفتم شب نمی تونم بیام . خنده‌ش رو بلند تر کرد  و گفت: سه روز خواب به همون اندازه مواد می دم. نتونستم قبول کنم. هر چی دودو تا چهارتا کردم دیدم جور درنمی‌آد. برگشتم خونه ولی حالت نئشگی داشت بیچاره‌م می‌کرد. گفتم ناصر با همۀ خنگی و بی‌حواسیش حتماً می فهمه که خمارم. باید یه فکری بکنم. به یاد محمد پسرخالۀ ناصر افتادم. مرد آقایی به‌نظر می‌رسید بهش گفتم مریضم و یه کم نیاز به پول دارم. اولش تعجب کرد که بهش زنگ زدم ولی گفتم ناصر مسافرته و دسترسی بهش ندارم. محمد می دونست من کس و کاری ندارم. گفت با موتور می‌آد پیشم. می دونستم چطوری دلش و از راه ببرم. لباسای تنگ پوشیدم و دستمال به سرم کردم روی تخت دراز کشیدم. فضا و همه چیز آماده بود تا محمد رو به خونه بکشونم و تلکه‌ش کنم. محمد من رو که دید و خندید. خیلی ازم خوشش اومده بود . تا قبل اون من رو بی‌آرایش دیده بود. حال  اوضاع فرق می کرد. خاطرش رو جمع کردم که دو سه ساعت کسی نمی آد. اول کنارم نشست و بعد خودم دستش رو گرفتم و باهش گرم گرفتم. در حین رابطه زنجیر طلاش رو برداشتم. اینقدر تو کیف بود که نفهمید.دو تا چک هم داشت برداشتم و با خودم گفتم برا حق‌السکوت لازم  می‌شه. این شد روزهای سیاهی که برای خودم ساخته بود. تا خرخره تو گند بودم. هر هفته یک نفر رو برای تلکه کردن به خونۀ شوهرم دعوت می‌کردم. و پول و طلا و وسایل گرون قیمتشون رو برمی‌داشتم. این‌طوری پول تهیۀ مواد چند سال رو ذخیره کرده بودم. یه روز که با سامان قرار گذاشتم. سامان فروشندۀ لوازم یدکی بود که خیلی اتفاقی تو اون روزایی که با حبیب بودم باهش آشنا شده بودم. به من زنگ زد و دوست داشت من رو ببینه من هم تو خونه خودم باهش قرار گذاشتم . قرار شد ساعت دو بعد ازظهر که ناصر از خونه می ره، در رو باز بذارم. من هم در رو نیمه باز کردم و منتظر سامان بودم. سامان اومد خونه و ما کارمون رو کردیم  و یه کم هم پول ازش دزدیدم  و رفت هنوز نیم ساعتی از رفتنش نگذشته بود که سروکلۀ ناصر پیدا شد. کلید داشت و اومد تو. ناصر بی‌حواس انگار یه‌کم مشکوک شده بود. من رو که دید وارفته با لباسای تحریک‌کننده و بویی که تو فضا پیچیده بود. مشکوک شد ولی به روم نیاورد یک‌کم ترسیده بودم. یک هفته دست از کارکشیدم. من به اندازۀ چند سال پول ذخیره داشتم ولی عادت به این کار مثل اعتیاد داشت من رو می خورد. یه روز دوباره با سامان قرار گذاشتم.  سامان اومد خونه‌مون. و هنوز وسط هال بود که ناصر از راه رسید. وای چه بر سرم می‌اومد در اون لحظه اومدم دروغی بگم و نقشه‌ای بکشم.  ولی کارازکار گذشته بود. ناصر سامان رو نشوند تو مبل و دو تا مشت محکم تو صورتش خوابوند. دو تا از دندونای سامان ریخت بیرون و از ترس نمی‌دونست چی کار کنه. قندون روی میز رو روی سر ناصر پرت کرد و از در فرار کرد. و من که فاتحه‌م رو داشتم می خوندم. ناصر دستم رو گرفت و با همون وضعیت من رو پرت کرد تو کوچه و درو قفل کرد. با وساطت همسایه‌ها برام لباس آوردند. قشنگ بی‌آبرو شده بودم و صدای پچ‌پچ همسایه‌ها رو می‌شنیدم و ناصر هم دقیقاً همین رو می‌خواست. من کسی رو نداشتم و بی‌پناه و آواره شده بودم. به یکی از همسایه‌ها رو زدم و ازش التماس کردم که بره تو خونه وسایل شخصی و بیشتر هم منظورم کیف پولم بود که تو این مدت جمع کرده بودم رو برام بیاره. زن همسایه سرمای هوا و لباسای نامناسب من رو دید دلش برام سوخت و رفت وسایلم برام آورد. اولش رفتم تو یه مسافرخونه و اون شب را تا صبح سر کردم.  فردای اون روز تو خیابون‌ها پرسه می زدم و فکر می کردم که چه خاکی باید به سرم بریزم. دلم برای ننه و بابام خیلی تنگ شده بود. یک‌ریز اشک می‌ریختم. بی‌کس و‌کار و ننگین و شرمگین از گذشتۀ سیاه خودم بودم. دو کار بیشتر نداشتم یا از راهی که اومدم برگردم یا همین راه سیاه رو ادامه بدم. از ناصر عصبانی بودم که  با بی تفاوتی هاش وسردی رفتارش من رو وارد این بازی کثیف کرده بود. پول هام رو شمردم اونقدری بود که یک سالی دووم بیارم. تصمیم گرفتم به روستای پدریم برم و پیش پدرم زندگی کنم. می دونستم ننه‌م بعد از طلاق از پدرم، ازدواج کرده و شوهرش رفت و آمد با بچه هاش رو قدغن کرده بود. به روستا که رسیدم فهمیدم پدرم با زن جوانی ازدواج کرده و این قدر بچه قد و نیم قد سر پدرم ریخته بود که نمی دونست اصلا من چندمین بچه‌شم. با پولی که داشتم یه اتاق سیمانی کنار کلبۀ پدرم درست کردم. آب رو روزها از چشمه می اوردم و وسایلای دست دومی از سمساری خریدم و زندگی جدیدم رو شروع کردم. اثرات بی موادی کم‌کم داشت خودش رو نشون می داد. تصمیم جدی بود که ترک کنم. خودم رو به زنجیری بستم و زنجیر رو به میخ طویله محکم کردم تا فرار نکنم. خیلی دوست داشتم ترک کنم. کنار دستم چند تا نون و مواد خشک گذاشتم تا از گرسنگی نمیرم. خوبی روستا این بودکه کنار خانۀ پدرم خونه ساخته بودم و بچه های بابام هراز چندگاهی به من سر می زدند و اهالی روستا هم سرک به کارم نمی کشیدند. یک ماه تا دو ماه در همین حالت خماری و ضعف جون می دادم. کم کم اوضاع بدنم بهتر می شد و زهر مواد داشت خارج می شد. اما موجودی پولم ته کشیده بود و می دونستم بی‌پولی من رو به فساد  فحشا و دزدی و اعتیاد می کشونه تازه بعد این‌که پولدار شم باید دین حبیب و سامان و ... را می پرداختم. این ها تصمیمهای من بود ولی من یک قرون هم دیگه پول نداشتم و  نمی دونستم چه کار باید بکنم. یک چن وقتی به زن کدخدا سپردم که برای خدا هم شده اگه کاری تو روستا هست من رو معرفی کنه و با وساطت زن کدخدا چوپانی چند گله رو به من سپردند. تو فرصتی که گله‌ها چرا می کردند و علف می خوردند، درس های دبیرستان رو خوندم و در امتحانات شرکت کردم و دیپلمم رو گرفتم. حالا وقت این بود که دین و بدهی آدم هایی که به گردنم بود رو صاف کنم. اسمشون رو نوشتم و میزان بدهی هاشون رو تخمین زدم. گفتم خدایا توبه از همۀ کرده‌های بدم . آروم آروم پول جمع می کردم که سرو کلۀ ناصر دوباره پیدا شد. خاک بر سر بی غیرتش. ترسیدم آبروم رو ببره و من رو سکه یه پول کنه. پدرم که خیلی پیر شده بود ناصر رو نشناخت. ناچار ناصر با زن پدرم حرف زد و آدرس اتاق من رو بهش داد. ناصراومد تو اتاق محقرانۀ من. مثل همیشه یخ و کم حرف. بهم گفت کاری با بی ناموسی هات نداشته و ندارم. طلاقت رو غیابی دادم.  این هم دو هزار تومن پول مهریه ت برو هر غلطی می خوای بکن. پول رو سرم پرت کرد و از جلوی چشام دور شد و بلافاصله اتوبوسی که داشت رد می شد و به شهر می رفت سوار شد و رفت. انگار گذشتۀ سیاهم بیشتر معلوم شد. بعد از چند سال که نماز نمی خوندم شروع کردم به نماز خوندن و از ته قلبم خدا رو صدا زدم که کمکم کنه. ته دلم خوشحال بودم که ناصر طلاقم رو داد. چون می دونستم برگردم خونۀ او باز هم آلوده می شم از بس که بی غیرت و بی توجه بود. من او سال دیلمم رو گرفتم و در درس و مشق به بچه های روستا کمک می کردم و معلم نهضت روستا شدم. توی چند سال از تمام پس انداز و حقوق کارگری و معلیم ، پول‌هایی رو که به ناحق گرفته بودم پس دادم. الان که برای شما این خاطره را تعریف می کنم شصت پنج سالم هست و در کلبۀ کنار خانۀ پدریم زندگی می کنم و خدا رو شکر می کنم که از گذشتۀ سیاهم رو تونستم جبران کنم.

 

این نوع داستانی روایت خاطره پردازانۀ اول شخص است که واقیعت (رئالیسم) را روایت می کند. و به گونه ای است که با رسانه های مجازی و پلتفرم های صوتی (نریشن یا بازیگری) هم سو است. دارای ویژگی هایی است؛ ازجمله: 

1- ایجاز و کلی گویی؛ 

2- ماجرا محوری، روایت ماجرا در ماجرا تحت یک ماجرای کلی به پیش می رود بدون تحلیل ادبی و زیبایی شناسی؛
3-حوادث‌محوری، یعنی حوادث و ماجرا مهم تر از توصیف و تعلیق و پیرنگ هنری و شخصیت پردازی است؛
4- همۀ ماجراها بر روی راوی که همان قهرمان است اتفاق می افتد و باقی ماجراها و شخصیت های اقماری به دور قهرمان هستند و حول محور او می چرخند؛ 

5- درون‌مایه‌های عاطفیِ تلخ، عاشقانه یا تجربیِ زیسته مه می شود در برخی موارد نمادها و تحلیلی های عمیقی نیز از آن استنباط کرد؛ از جمله د ر این داستان، زن در کنار کلبۀ پدر آرام گرفت؛ 
6- از شگردهای پیچیدهٔ داستان‌پردازیاستفاده نمی شود؛ هیچ شکست زمانی، شکست روایت، یا شگرد ها ی خاص در ساخت پیرنگ انجام نمی‌شود.

7-شخصیت‌پردازی تخت است؛ یعنی استحاله و تغییر در شخصیت به صورت ماجرا محوری اتفاق می گفتد و درونی و روانشناسانه نیست، به اصطلاح شخصیت‌ها تیپ‌هایی عمل‌گرا دارند؛

8- روایت به صورت ساده و تخت و بدون پیچش گزارش می شود؛ گویی راوی تجربه‌ای حقیقی را بدون ویرایش هنری برای مخاطب تعریف می‌کند. همین صراحت و سرعت، آن را برای مصرف در شبکه‌های اجتماعی و اجرای صوتی (پادکست، استوری‌تلینگ) بسیار مناسب ساخته است، زیرا مخاطب امروزی خواهانماجراهای هیجانی واقعی  است، نه کمال‌گرایی ادبی.

 share network
مطالب مشابه
نظرات کاربران
*به این مطلب امتیاز دهید
*نام و نام خانوادگی
* پست الکترونیک
* متن پیام

بستن
*به این نظر امتیاز دهید
*نام و نام خانوادگی
* پست الکترونیک
* متن پیام

0 نظر
خانهورود به حساب کاربریسبد خرید

دفتر مرکزی و حضوری: قزوین، خیابان نادری جنوبی، روبه روی آزمایشگاه فرزام، طبقه 2، مؤسسۀ رَواد (دکتر فاطمه حکیما)
09102080014
ravaad@

جستجو
سایت ساز و فروشگاه ساز یوتاب